نتوانمسرگشته کوی تو و گفتن نتوانم
این عشق جگر سوز نهفتن نتوانم
من عاشق آن چشم سیه بودم و افسوس
رسوای جهانم و به گفتن نتوانم
تومست می و من همه شب محو جمالت
این جام جهان بین به گرفتن نتوانم
شادم به وصال تو چو مجنون برلیلی
بر دامنِ وصلِ تو گرفتن نتوانم
جانا به وصال کوی تو شادترینم
این شادی وعشرت به گرفتن نتوانم
روزی نگذشت است رهیدن ز خیالت
برگوهرزیبای جمالت به رسیدن نتوانم
برخلد برین بودم و فردوس نشیمن گاهم
دست رد برتن ابلیس ریاکار گزنیدن نتوانم
(م،الف/ کوهی)