پاییز رسید و به جهان فصل خزان شد
این باد وزیدن بگرفت و همه جا برگ رزان شد
زینهار که جان را به دلارامی جانان برسانی
عاشق ز بر تحفه معشوق همی دلنگران شد
آن مزد عمل را که باید بستاندی، نستاندی
شطرنج به مات آمد و بازی به کران شد
آن توشه به سر منزل مقصود نبردی
افسوس که روزی تهی و بارگران شد
آن یار شفیعی که قارون شده در سلک خدا بود
بر رطل گران می زد و بر یار دوان شد
ای گوهر جان رهبر ما شو که در این راه
رفتیم و سرانجام به کردار عیان شد
(م، الف/کوهی)
برچسب: پاییز,پاییز طلایی,پاییز سال بعد رستاک,پاییز صحرا,پاییز پدر سالار,پاییز طلایی mp3 download,پاییز آمد,پاییزان,پاییز شعر,
نویسنده: حسین سلطانی