غم دل
باکه گویم غم دل تو غمگسارم نشدی
همزبان دل پژمرده اندوه گزارم نشدی
گرچه ازگفته ی خود راه به جایی نبرم
ای همه صفای دل ضامن کارم نشدی
آسمان رخت سیاهی به تن آراسته کرد
همچو طوفان شو اگر باد بهارم نشدی
من که جز خانه دل راهی جایی نشوم
خانه ویران شواگر خانه ی یارم نشدی
کاروان بانگ سفرکرد به اندوه گذشت
با که هم راه شوم تو هم قرارم نشدی
عمر بازیچه گرفت و ره مقصود نیافت
کار ناجور شده صبر و قرارم نشدی
این چه نقشینه نگار است خدایا مددی
من چه گویم که چرا نقش نگارم نشدی
نسیه دادم همه عمر و مفلسی پیشه من
چرخ ویران شو اگر چرخ دوارم نشدی
با که گویم غم دل درد شده وجود من
از چه رو شکوه کنم تو داغدارم نشدی
دانم این گفته ی من راه به جایی نبرد
راه گم کردم از او تو حق گزارم نشدی
" کوهی" از کرده ی خود شکوه نکن
کفر گفتی همه عمر توبه گزارم نشدی
(م،الف/ کوهی)
برچسب:
نویسنده: حسین سلطانی