شامگاه رفتن است و ناله های سوختن در میان آب و آتش اشتهای سوختن
چشم های آسمان گریان شد از اندوه یار هیچکس باور ندارد ماجرای سوختن
کوه مبهوت نگاه و موج دریایی شده رود می ریزد به دریا با نوای سوختن
اشک های مادران و گریه های دختران همنوا با باد می لرزد عزای سوختن
من که خاکستر نشین مرگ آرام ات شدم هم صدا با کوه می گریم برای سوختن
لاله های خون فشان و سروهای گلستان ازگلوشان ناله خیزد همصدای سوختن
"کوهی"این باور ندارد آب وآتش همدمند شمع با پروانه باشد، جان فدای سوختن
(م،الف/ کوهی)
برچسب:
نویسنده: حسین سلطانی