بی کسی
با که گویم درد دل حال و هوای بی کسی
اشک می ریزد به دامان در عزای بی کسی
نازک آرا دلبرم تنها مرا بگذاشت رفت
من چه می جویم ز دنیا در مُنای بی کسی
او که شمع روشن و حال و هوای خانه بود
مرغ جانش پر کشیده با نوای بی کسی
آن سفر کرد عزیز و هم صفای خانه بود
لحظه ها را می شمارم در قفای بی کسی
من که شمع جان برایش می فروزیدم به عمر
خود چه بی معنا شدم در واژه های بی کسی
لحظه ها را باز می جویم دراین غم خانه دل
روزها پنهان شده در لا به لای بی کسی
گاه رفتن سررسید است وکسی همراه نیست
اشک می ریزم به دامان با نوای بی کسی
سینه ام می سوزد و آبستن غم ها و درد
گریه افزون می شود با های های بی کسی
" کوهی " این اشعار تو کی مرهم دردت بود
خون ببار از دیده ات با نغمه های بی کسی
(م،الف / کوهی)
برچسب:
نویسنده: حسین سلطانی