مهربان
بی تو این جان مرا زهر هلاهل بنشست
ای نهانی که مرا مهر تو در دل بنشست
تا که درفکر توام هیچ مرا کاری نیست
تو همانی که مرا آتش در دل بنشست
من به خود نامده ام یاربه خود هم نروم
خانه ام کو که مرا بر در منزل بنشست
شهر در سوز و گداز است حریفا خبری
برعیان گو که چرا مردم جاهل بنشست
"کوهی"این نقش نگاراست که بر رخ داری
نقش برخوان که تو را باور باطل بنشست
(م، الف/ کوهی)
برچسب:
نویسنده: حسین سلطانی