نامه های خاموش
نامه های صنوبر4
سلام مرتضی خان امیدوارم خوب و سلامت باشی ، اگر از احوالات من یعنی زنت "صنوبر" و بچه ها یعنی "گل بهار"، "جعفر" و" نرگس" را خواستار باشی خوبیم هرچند دلتنگ تو هستیم اما خدا را شکر خوبیم.
مرتضی خان امیدوارم از حرف های نامه ی قبلیم ناراحت نشده باشی کمی عصبانی شده بودن ، هر چه گفتم غلط کردم مرا ببخش . خدا مرا بکشد اگر آرزوی مرگ تو را بکنم ، تو سایه ی سر من و بچه ها هستی ، حتی اگر آن سر دنیا باشی . همین که بچه های من پدر دارند برای هفت پشت ما بس است .
راستی خدا را شکر ، "عمو خسرو " آمد در خانه و کلی گله کرد از اینکه جعفر پسرش را زده و دندان اش را شکانده ، عمو خسرو آدم مهربانی است جعفر را بخشید و شکایت نکرد ، هر چند زنش دهن چاک است اما خودش آدم درستی است.
خلاصه جعفر را بخشیدند و دست شان را به گردن هم انداختند و دعوای جعفر با پسر خسرو خان به خوبی تمام شد، جعفر دوباره پیش صفدر میوه فروش مشغول کار شد، البته که صفدر پول کفته ی ترازی شکسته و دو جعبه گوجه فرنگی له شده بین دعوای جعفر و پسر خسرو خان را از حقوق این ماه جعفر کم می کند.
خبر خوب دوم اینکه نرگس هم کم کم به حرف آمده و با با ، با با می کند. راستی یک خبر خوش دیگر هم دارم به واسطه منیره خانم قرار است برای دخترمان " گل بهار" خواستگار بیاید ، کاش تو هم بودی.... البته که گفته ام حرف آخر را پدرش می زند، ولی تو که روزهاست رفته ای و هیچ خبری هم نمیدهی ... بخت است دیگر یک بار در خانه هر دختری را می زند ، امیدوارم دامادمان پسر خوبی باشد، شغلش کفاشی است و پیش پدرش کار می کند.
عیب ندارد که نیستی ، حتما سرت شلوغ است، می دانم که صبح تا شب کار می کنی تا آینده ی ما را تامین کنی، مرتضی خان تو هم شوهر خوبی هستی و هم پدر مهربانی .
هیچ وقت یادم نمی رود همان هفته ی اول عروسی مان برایم پیراهنی خریدی که دوازده تومان پولش بود، راستی هنوز دارمش، از آن روز نپوشیدمش حیف است هم یادگاری است هم گران قیمت، روزی که از سفر برگردی تنم می کنم . می خواهم لحظه های قشنگ زندگی مان را با هم دوباره مرور کنیم .
راستی زخم سینه ام کمی بهتر شده وعفونت اش خشک شده، اما دردش هست، فکر کنم مرحم تویسرکانی منیره خانم تاثیر داشت، اما همچنان روزی چند بار سرم گیج می رود .
مرتضی خان ما دوست ات داریم . حالا بگو کی برمی گیردی؟ ، پیغامی بده مرد ، یا نامه ای بنویس، الان دیگر بالای پانصد روز است که رفته ای برای کار، نه پولی نه خبری !!!!!!.
خوب ما هم آدمیم ، دلمان برای تو تنگ شده، جان عزیزت یک نامه ای بنویس و خیال مان را از بابت سلامتیت راحت کن.... هر چند حرف من تمام نشده اما کاغذ دارد تمام می شود زیاده عرضی نیست زنت صنوبر .
برچسب:
نویسنده: حسین سلطانی