
من آمده ام من آمده ام شهد می ناب بیار من آمده ام آن دل بی تاب بیار من آمده ام تا که تو را نوش کنم من آمده ام [1]نائره ی شاب بیار من آمده ام با سربی خواب شده من آمده ام نقطه ی ایجاب بیا...
ادامه مطلب
پاییز رسید و به جهان فصل خزان شد این باد وزیدن بگرفت و همه جا برگ رزان شد زینهار که جان را به دلارامی جانان برسانی عاشق ز بر تحفه معشوق همی دلنگران شد آن مزد عمل را که باید بستاندی، نستاندی شطرنج به مات آمد و بازی به کران شد آن توشه به سر منزل مقصود نبردی افسوس که روزی تهی و بارگران شد آن یار شفیعی که قارون شده در سلک خدا بود بر رطل گران می زد و بر یار دوان شد ای گوهر جان رهبر ما شو که در این راه رفتیم و سرانجام به کردار عیان شد (م، الف/کوهی) ...
ادامه مطلب